مرگ آرزو
اینجا رو دوست دارم... تمام خاطرات تلخ و شیرینم اینجا ثبت شده اما همیشه ی روزی میرسه که باید رفت..!!!!! من هم بار و بندیل جمع کردم و رفتم ی خونه دیگه...ی خونه جدید... برای روزهای جدید....احساس میکنم نیاز..... دوستانی که دوست دارند آدرس خونه جدید رو داشته باشند لطفا بهم بگند... مرگ آرزو وقتی یکسال به عقب برمیگردم و به اتفاقاتی که افتاده نگاه میکنم ی حسی بهم دست میده..ی حس مثل حس آدمی که صبح تا شب تو بدترین شرایط کارکرده و حالا زیر سایه درختی کنار گذر نشسته و داره ی لیوان چای رو با تمام وجودش مزه مزه میکنه و گرماش رو به تمام رگهاش هدیه میکنه....!!! حس همون کارگر رو دارم...یک سال دویدم...با همه نداری ها و سختی ها کنار اومدم و با همه مشکلات جنگیدم... حالا... ی خونه کوچیک دارم پر از آرامش ..پر از مهربونی جوجم...قصر نیست ..مال خودمم نیست اما الان بهترین و زیباترین جای دنیاست که توش احساس آرامش میکنم...!!! ی جوجه دارم از همه دنیا برام عزیزتر... یکی از خان های سخت زندگیم رد کردم... تونستم دور و برم جمع و جور کنم و کمی از مشکلات مالی ام رو حل کنم... تونستم به خیلی ها ثابت کنم برای ادامه زندگی به دستهای به اصطلاح قوی ی مرد نیاز ندارم... هزار بار خوردم زمین و دردش ریختم تو وجودم با لبخند بلند شدم تا بتونم دوباره راه برم... هزار بار مخفیانه اشک ریختم و در ظاهر خندیدم... حالا راضی ام... از خودم ..از فاطمه ...از فاطمه ای که تونست تنها ..تنهای تنها دوسال رو بگذرونه.... خدا جون منم..فاطمه ات..همونی که پشتشی....شبها باهات دعوا میکنه بعد کلی نازت میکشه که تو دعواش نکنی که هیچوقت هم این کار نکردی...!!! دوست دارم... به خاطر جوجم...به خاطر شبهای آروم و روزهای شاد ... به خاطر غمها و مشکلات که میدونم میخوای مثل فولاد آب دیده بشم.. به خاطر همه چی ممنونم و دوست دارم........ انگار با خودم قهرم..شایدم لج کردم...نمیدونم چرا اما امشب دلم خواست خودم باشم و خودم...هرچند خونه مامانینا همه جمعند اما اصلا دلم نمیخواد تو روزهای خاص خونه اونها باشم...ی حس غرور مسخره ای میگیره من...انگار که میخوام به همه ثابت کنم میتونم تنها باشم...!!!!!! اما خودم میدونم چقدر دلم تنگ شده برای محسن...امسال دومین سالی که بدون اون عید میشه ....چرا اون دوستم نداشت....من همه کار براش کردم...همه جوره دوستش داشتم...همه جوره پاش بودم...همه جوره کنارش بودم..اما چرا اون من نخواست...همیشه این سوال اذیتم میکنه...!!!! چرا این چراهای لعنتی دست از سرم برنمیداره...!!!چرا محسن نمیره از این ذهنم تا بتونم کمی آروم شم...حرف میزنم تو همه حرفهام هست...نگاه میکنم همه جا هست....تو این روز ها هست...!!!دیوونه شدم...با همه آدمهای اطرافم به ظاهر دارم حرف میزنم...انگار که میخوام در ظاهر بهترین تعارفات داشته باشم اما دلم میخواد وقتی بهم میگن خوبی ...بگم نه به خدا...خوب نیستم...الکی میخندم..الکی حرف میزنم...الکی چونه میزنم...الکی ..الکی ...الکی.. بدم میاد از خودم..از این همه احساس که برام شده عذاب...از این همه عذاب... عید آمد عزیزم... میبینی ... فرار میکنم از این روزها... خرید نمیکنم.... دیگه گریه نمیکنم....دیگه دلم شور نمیزنه... دیگه پلکم نمیپره.... دیگه به فکر چروک صورتم نیستم... دیگه سیاهی زیر چشمهام برام مهم نیست.... دیگه سبزه و ماهی و سفره هفت سین برام مسخره است اگر جوجم نبود هیچکدوم برای لحظه ای تو خونم تحمل نمیکردم... ای کاش بری محسن..برای همیشه بری از این ذهنم..میخوام دوست داشته باشم و دوست داشته بشم... تنها چیزی که میدونم این که تو لیاقت عشق من نداشتی .... اما چرا نمیری...چرا حالا که فاطمه رو تو این روزهای سخت و سیاهی تنها گذاشتی نمیری!!!!!!! دلم بد جوری گرفته.... اگر مردی بازش کن.....!!!!!! ميروي و ميشوم مخمور بغض و خاطره .... گريه اي گيراتر از ودكا ميگيرد مرا!!!!!!!!!!! خدايا.... خوب ميدوني تو اين روزها حال من چطور و چه آتيشي تو دلم روشن..!!! ميشه كمترش كني اين شعله هاي بي پروا رو..!!! حتي به اين خاكسترها هم رحم نميكنه............!!! سیگار فروش گوشه خیابان هم فهمید.......... تو هنوز نمیدانی.....!!!! این سیگارها بهانه است.... این منم که میسوزم و دود میشوم در این خیابان های تاریک!!!!!!!!!!!!!!!!!! از وقتی که محسنم رو از دست دادم همدم شبهای بی کسی ام امیرسام ....خیلی پیش اومده به خاطر مسائل کاری شب پیشش نباشم اما این اولین بار که تنهاتر از همیشه تو خونه خودم هستم و امیرسام نیست.... عقربه های این ساعت هم انگار باهام لج کردند و جلو نمیرند...چایی یخ شده تو لیوان هم داره بهم میخنده..!!!!هیچ حسی برای کتاب خوندن ندارم... چقدر خونم بدون جوجم زشت...در و دیوارها کثیفند و اصلا دلم نمیخواد رو سرامیک هاش راه برم!!!! با این که چراغها روشن هستند اما انگار خونم تاریک...بخاری خاموش اما واقعا نفسم داره میگیره... زندگی بدون امیر یعنی مرگ و خونه یعنی قبر.... بعداز ظهر که برای وقت کشی الکی مغازه ها رو قدم میزدم تا از رسیدن به خونه یخ فرار کنم با همه وجودم تنهایی رو حس کردم.... با حس سرد تنهایی برای اولین بار همه کوچه های این محله غریب رو با اشک طی کردم... تو کوچه های این محل غریب اشکهام تو تاریکی شب به یادگار نمونده بود که اونم موند!!!!!!!!!!! دلم برای پسرم تنگ شده... خدایا حالا که تنها عشق زندگیم رفت برای همیشه تمام نیرو و توان من برای ادامه زندگی امیرسام.... بدون اون نمیتونم...........!!!!!! چرا این ثانیه ها نمیگذره!!!!!!!!!!!!! خدایا.... خیلی خسته ام اما تحمل میکنم....... فقط بدون این روزگارت بد تا کرد با من و احساس من!!!!!!!!!!! مرا ببوس.... آن چنانکه به یادگار ماند برای شب های دلتنگی... مرا ببوس ... آن چنانکه برایم باشد تاب تحمل روزهای بی تو!!!!! نترس از شنیدن نام جهنم گویندگانش حسودند.....!!!!! و ناتوان از درک زیبایی این احساس برخیز و بی پروا ببوس .......!!!!!!!!!!!!!! من دلم آغوش تو را میخواهد!!!! اما تو اعتناء نکن !!!! دیوانه شده است... او نمی داند من در اوج آروزهای شیرینم تو تمام آرزوهای دفن شده در یک جسم خسته و روحی خسته تر!!!! او نمی داند من تمام آوازهای ناب عاشقانه ام و تو تمام بغض های خفه شده در گلویی سرد!!! او نمی داند من نهایت عشقم...!!! آزاد و بی پروا...!!! با چشمانی که دیوانه میکند !!!! اما تو تنهایی، دربند و اسیر... اسیر تمام لحظاتی که چون زالو به جای خون روح میمکد از آن جسم خسته!!! او نمیداند آغوش تو یخ ترین آغوش عالم است و به درد داغی روح من نمیخورد!!! احتمالا"..شاید........................ نه ...!!!! حتما".... اشتنباه نوشته ام....!!!! فقط خواستم بگویم : تنهای غریب مواظب خودت باش... همین.............!!!!!!!!!!!!!!!!!!! "دلم میسوزه برای خودم ..!!!برای عاشقانه هایی که شعله ور نشده زیر تلی از خاکستر محکوم به مرگ" حقیقت تلخی است ... اما در این روزگار وانفسا هوس.... صد شرف دارد به عشقی که در آن ریاکارانه خیانت میشود....!!!!! دیگه هیچوقت نمیتونم باور کنم کسی عاشقم باشه...کسی دوستم داشته باشه...اونقدر امروز خسته بودم که خودم تعجب میکردم از حرف زدن و راه رفتن و ایستادن و خندیدن...روش خوبی...سردرد شدید..قلب درد شدید...پاهایی که فقط خودت میدونی به زور همراهیت میکنند و دستهایی که خودت میدونی چقدر تنهان... چقدر خوب که دیگران فکر کنند تو چقدر محکمی..چقدر خوب که هیشکی ندونه تو چقدر درد میکشی...چقدر خوب که خوب نقشت بازی میکنی و از نظر همه محکمی و استوار...!!! چقدر خوب که میخندی...چقدر خوب که خوب ادای خندیدن و حرف زدن و درمیاری... چقدر خوب که تو اون لحظه که حتی برای خداحافظی بغلت میکنند و تیر میکشه همه وجودت هیشکی از تو صورتت نمیخونه دردت.... اما چقدر بد که از سر جاده تا میدون دو بار از قلب درد بایستی و بالا بیاری ....چقدر بد که چشمهات سیاهی برند و به روی خودت نیاری... چقدر خوب و بدهای من با هم فرق میکنه....!!!! کاش چشمهام ببندم و هیچوقت بازشون نکنم............. دوست دارم مجبور نباشم نقش بازی کنم... وقتی خرابم...یکی باشه بهم بگه رفیق تا آخرش باهاتم...بدون هیچ حرف و کلامی......... خدا ....... فاطمه ات خسته است....کم آورده....!!! این روزها ..روزهای عجیبی هستند...مثل گرگ و میش دم صبح...مثل رنگ های خاکستری ... مثل موهای سیاه و سفید مامان بزرگ...شیرین و دوست داشتنی مثل لحظه نوشیدن ی لیوان چای داغ بعد از ی پیاده روی طولانی...تلخ مثل کابوس های شبانه!!!! دیروز وقتی با جوجه مسیر بلوار رو قدم میزدم تا به خونه برسم ماهی های کوچولی دوست داشتنی قرمز رنگ که همه دنیاشون تنگ های کوچیک شیشه ای و یادآور روزهای عید هم مزه چای داغ رو میدادند و هم مزه کابوس های تنهایی رو ...!!! سالی که پی سالی میگذره بدون اینکه منتظر من باشه یا دلش به حال تنهایی های من بسوزه!!!! امسال هم فکر نکنم سبزه ای بکارم..با اینکه گل کاشتن و گلدون داشتن رو دوست دارم اما سبزه عید برام کابوس با چاشنی تنهایی.... شاید برم یکی از همین سبزه های تنهای کنار خیابون بگیرم و مهمون سفره هفت سینم کنم!!!! مامان از بس میبینه من ذوق دارم برای کارهای عید قرار خودش بیاد و کارهام بکنه!!! منم به بهونه کوچیکی خونه و سرباز زدن قالیشویی محل از بردن ی قالی کوچیک چهار متری خیالم راحت که کاری ندارم!!!!!!!!!! خونه تکانی میکنم قلبم را... میگیرم عشق را از در و دیوار دلم... همین کافیست...!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |
